Online User
 
 
نویسنده : فرزانه شفیعی
تاریخ : جمعه 26 خرداد1391
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد؛

انگار که با نگاهش، نداشته‌هایش رو از خدا طلب مي‌کرد،

انگار با چشم‌هایش آرزو مي‌کرد.

خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد داخل فروشگاه رفت؛ چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.

- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!

+ خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد. (اشو زرتشت)

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
 
 
سلام.به وبلاگ کانون ادبی دانشگاه صنعتی قم خوش آمدید.

" کپی برداری از اشعار شاعران این وب بایدبا ذکر نام شاعر آن اثر باشد
درغیر این صورت کاری غیر قانونی بوده و پیگرد قانونی دارد "

ایمیل ما:
Qut.alefba@gmail.com


"لطف الهى بكند كار خويش × مژده رحمت برساند سروش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست × نكته ء سربسته چه دانى خموش
اين خرد خام به ميخانه بر × تا مى لعل آوردش خون بجوش
گر چه وصالش نه به كوشش دهند × هر قدر اى دل كه توانى بكوش "